X
تبلیغات
بی توئی
بی توئی
قالب وبلاگ
اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير.....پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

پرنده بودم اما حوای باغ زمين....از آسمان بلندم کشيده بود به زير

 پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر.....پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد....که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی....به سمت باز افق‌های روشن تقدير

ميان اين من حال و تو ای من پيشين...تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت....ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام....مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد......پرنده‌ام آری يک پرنده ...

"بهروز یاسمی"

.....................................................

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 12:36 ] [ دل دریائی ] [ ]

تصورکن  

    کسی که درخیالت

    درشعرها ونوشته هایت

     آفریده ای

     یک روز گرم تابستان

     وقتی که ازتنهایی

      داری جان می کنی

      به درخانه ات بیاید

      وارد دنیای واقعی ات بشود 

      و به پهنای یک جاده ی ارزشمند

       با تو پچ پچ کند

       پاشنه های پایش را

        بر زمین بکوبد

        فقط برای اینکه

         متقاعدت کند

          " زمان "

        برای هر دو نفرتان

         ایستاده است!

          تصورکن.......

[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 9:47 ] [ دل دریائی ] [ ]

امروزهم دلتنگ اقاقی و یاس و شب بو گذشت ...روزگار سختی است رفیق ...وقتی پنجره ات

آسمان ندارد و دلت روزنه ای به نور ...ترانه هایم  گرفتار بغض اند ،از من آواز بهاری نخواه که

همرنگ برگ های خزان دیده ام .

تو که فهمیده ای من باز هوایی ام ...یک پنجره آواز می خواهم و یک سینه ترانه ...یک باغچه

شمعدانی و یک حوض ماهی قرمز ...من دلم را جایی جا گذاشته ام ......نمی دانم بین پیچک ها ...

لای شب بوها ...روی شاخه ی اقاقی ها ...نمی دانم ... نکند آن گربه ی سیاه بدجنس دل مرا با

همان جوجه ی طلایی ام خورد ! یا شاید دلم به همراه  آن کلاغ سیاه در آخرین قصه ی  کودکی

هایم  گم شد و هنوز ...نمی دانم ...با خودم می گویم نکند دلم مرده باشد .....وقتی که کبوتر

میهمان درخت شمشادمان  جوجه هایش را رها کرد و رفت ...وقتی درخت گیلاس یرای دیدن

شکوفه های سپیدش همیشه چشم براهم گذاشت  و خشک شد .. . کاش می دانستی وقتی بی

تاب یاس غروب های دلتنگی ام می شوم و نیست ...چه حال غمگینی است ... روزگارم پاییزی

است ...آخر من به کاج تنهای باغچه قول داده بودم همیشه به پایش سبز بمانم !

 تو که با آسمان بیدار می شوی و با آسمان به خواب می روی ...صدای ترانه های باد میان  شاخ و

برگ درختان موسیقی شباهنگت می شود و ترنم عاشقانه ی پرندگان نوای صبح گاهت ... حال مرا

می دانی ؟! تو را هم به یاد دارم ، از من دل آزرده مباش ...تنها ،  دلم را گم کر ده ام ! نیمی از

دارایی ام را ...ناگفته هایم...دردها و ترانه ها و قصه هایم را ...دلم را پیدا کنم تو هم پیدا می

شوی ...اصلا بگو تو کجایی ...شاید نشانی تو ...  نشانه ای از دل مرا هم بدهد  ...کاش نشانی ات

نزدیک آسمان باشد، برنگ سحر ، حوالی یاس ها  وگل های شمعدانی ...کاش در این روزها به یک

شاخه اقاقی میهمانم کنی ... حیف که من دلم را جایی جا گذاشته ام و گر نه من هم  در آن یک  

شاخه گل سرخ برایت پنهان کرده بودم ... دلم را  ندیده ای رفیق ؟!

 

[ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 ] [ 13:56 ] [ دل دریائی ] [ ]

می‌ترسم باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی از آن روزی که رفته‌ای من عقده‌ی باران دارم آه زمستان بود زمستانی که پوستینش را بر من می‌افکند و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم و تو نجوا می‌کردی دست‌هایت را بیاور گیسوانم اینجاست حالا می‌نشینم و باران‌ها تازیانه می‌زنند بر بازوانم ، بر رخساره‌ام ، بر اندامم پس چه کس پناهم دهد ؟ ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه چگونه تو را از خاطراتم بزدایم ؟ تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانه‌ای ای که در قطره قطره‌ی خونم خانه داری هر کجا که باشی دوستت دارم ناشناخته‌هایی در توست گوشه‌ای از تاریخ و سرنوشت که پا به عرصه‌اش می‌گذارم

[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 11:4 ] [ دل دریائی ] [ ]

احساس زیبای دلم سلام... 

در کدام کنج دلم پنهان شده ای که دلتنگ توام...بازی قایم باشک را طاقت نمی آورم ...زود دلتنگت   

 می شوم ،زود پیدا شو ... .

امشب برایت پروانه ای کشیده ام وقتی که بیایی می گذارمش روی شانه ات ...تو می خندی و  پروانه ام

جان می گیرد و می پرد ...آن وقت هردویمان دنبالش می دویم ... تو زودتر از من دستت به گلی می رسد

و اول می شوی من باز می بازم و تو برنده می شوی .من بغض می کنم و تو به خاطر من می بازی...   

تو آنقدر مهربانی که هیچ وقت نمی گذاری من ببازم!

راستی مرغ عشقم را گربه ای خورد ...دوستش داشتم ...یادش به خیر... مادربزرگ در قصه هایش

همیشه می گفت : به هیچ چیزی دلت را گره نزن و گرنه همیشه گریه خواهی کرد.

اما من نصیحتش یادم رفت و باز دلم را به مرغ عشقم گره زدم و گریستم ... .

من شاگرد تنبل مادربزرگ ام ...همیشه از این درس هایش صفر می گیرم .کودکی ها دلم را  به عروسک

زیبایم گره زدم به گل رز باغچه، به عکس ماه درون حوض، به دفتر های مشق پر از ستاره ام، به بوسه

های مادر و به عکس روی طاقچه ی پدر ...  من حتی دلم را به کلاغ قصه های مادربزرگ گره زدم و

همیشه آخر قصه ها منتظر بودم که این بار به خانه اش برسد ...دل من  پرشده از گره...و بارها به خاطر ا

ین گره ها اشک ریخته ام ... من دلم را به تک تک خاطرات کودکی ام گره زده ام ...

راستی تو که بیایی، من به تو پروانه می دهم تو برایم چه می آوری ؟ دلم نگاهی می خواهد گره

گشا ...نگاهی که دلم را رها کند ...نگاهت را برایم می آوری ؟! اما می ترسم ...می ترسم گره های دلم

را باز کنی و بعد دلم، خود را به چشمان تو گره زند ...آن وقت چه کنم ؟و اگر تو نیز نگاهت را به دلم گره

زنی؟!  تو نیز گریه خواهی کرد ... و من تاب اشک های ترا ندارم .

وقتی که آمدی برایم دلت را بیاور ... می خواهم گوشه ای درونش پنهان شوم و دیگر هیچ کس پیدایم

نکند !قول می دهی که جایم را به کسی نگویی ؟و من در عوض دلت را همیشه پر از پروانه می کنم ... و

تو همیشه احساس رهایی می کنی ... و هیچ وقت دلتنگ نمی شوی ...

 راستی تو حاضری دلت پیله ای برای من شود تا روزی در بیکران وجودت پروانه ای شوم و پر

کشم ؟ اگر آن روز فرا رسد ، من در مقام نگاهت خود را به آتش می زنم ...تو می گدازی و دلت

برایم قطره قطره آب می شود ...من می سوزم و ذره ذره رها می شوم ... .

نکند حالا که دلتنگ توام ، تو زودتر در دلم پیله بسته باشی؟! پرهیز کن که چشمان من تاب

تماشای سوختن ندارد ... . 

[ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ] [ 10:37 ] [ دل دریائی ] [ ]

 گاهی کنارت ،قد بلندی می کنم

در عصر تنهایی

 که رهگذران بی حوصله

شانه به شانه ی سایه های ساکتشان

کوچه های خلوت پر خاطره را

                           قدم زنان ،ترانه می خوانند !

گاهی کوچک می شوم

درست اندازه ی رد پاهایت

                                    ته کفشت !

                                              و له می شوم !

مثل پروانه ای

که میان مشت کودکی بازیگوش

                           آرام و ساکت جان دهد  !

سایه ها صدایی ندارند

دردشان را فریاد نمی زنند

چشمی برای  گریستن ندارند و

                              جانی برای مردن هم !

وقتی که سایه شدی

دیگر برای خودت... نیستی !

 من ، یک سایه ام !

چندی است افتاده ام

روی شانه ی دیوار ...

سنگین و ساکت و خسته ...

حرفی برای گفتن

گوشی برای شنیدن

پایی برای رفتن

چشمی برای تماشا ...

                انگار هیچ چیز ندارم !

                 بیهوده دل نبند ...

                                             از من عبور کن ...

 

*

[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 14:33 ] [ دل دریائی ] [ ]

این روزها تنها می گذرد ...

چون قایقی شکسته دستخوش امواج گاه بی رحم و گاه آرام زندگی روزها را می گذرانم ...

نه بهانه ای در دل برای سرودن دارم و نه دردی در نگاه برای گریستن ...

نه آنقدر شادم که سرخوش و سرمست روزها؛ خنده ی بی خیالی سر دهم و نه آنقدر غمگین

که عزلت نشین تنهایی شوم ...

تنها دلی خسته دارم و دستهایی بی رمق ! دستهایی که هرچه خدمت کرد جز تازیانه بی

رحمی ندید و هرچه سخاوت داشت جز بخیلی هدیه ای نثارش نشد . چشم هایی تاول زده دارم ...

که در عطش جرعه ای صداقت سوخت ...

و هیچ کس نفهمید که وقتی که  دلی آتش بگیرد ...

باریدن چشم ها هم تسلی بخش نیست ! دیگر همه را به حال خود رها کرده ام ...

بگذار به آنچه در اراده ی من است آزادی ببخشم .چشم ها بی بهانه بگریند ...

دست ها  به رویای پر گشودن فرو روند و دل ، باز خواب پروانه شدن ببیند ...

بگذار این روزها بگذرد ...دیگر مرا ابایی نیست از چشم هایی که به رویم لبخند می زنند و در

دل مرده گی را برایم آرزو می کنند ...

از آنهایی که لحظه لحظه فریبم می دهند و شاد از غم نگاه من می شوند و ساده گی ام را به تمسخر می نشینند ...

آه از این آدمهایی که گاه بی اندازه بی رحم می شوند...

آدم هایی که خوش خیالند و گمان می کنند زخم هایی را که بر دل می نشانند نمی بینی..

نمی فهمی ... ! مرا دیگر ابایی نیست ...این روزها می گذرد ...

و من سایه ها را می شمرم ...سایه های گاه کوتاه و گاه بلندی که از کنارم می گذرند ...

سایه هایی سیاه و سایه هایی سپید ...

و من باز به خورشید می نگرم و آرام می شوم که ابرها را هنوز یارای آن نیست که نورش را از من بگیرند ...

چند روز پیش دیگر غم توانم را ربود و من بغضم را به آسمان بخشیدم ...

او را توان صبوری نبود. ..

نعره ای سر داد و از جان گریست و من مدهوش غم اشک ها ی آسمان شدم ...

آرام شدم ...

دیگر این قرار من و آسمان است ...هرگاه که دردی عاجزم می کند ...بغضی روزهایم را به سوز می نشاند ...و همدلی نیست تا اندکی بار سنگین اندوه را یاریم دهد ... دلم را به آسمان می بخشم ... و او ناگاه دیوانه وار می غرد و نعره می کشد ...می بارد و تمام صاحبدلان را از غمی مبهم با خبر می کند .

و احساس می کنی که گرچه بی کس تر از همیشه ای اما دیگر تنهایی معنایی ندارد ...

تا به حال شده که با باران بی بهانه گریسته باشی ؟!...

باران شاید خبر از درد غریبی می دهد که جز آسمان کسی را ندارد ...

دنیا پر از غریب هاست ...و هرچه به آسمان شبیه تر باشی تنها تری !  

باران که می بارد درنگ کن ...شاید پیغام دلی خسته و آتش گرفته باشد ...

که تنها قطره ای از بیکران چشمان تو مرهم دردهایش شود ...

دنیا پر از غریب هاست ...

غریب هایی که بی چشم داشتی مهربانند اما دلی آتش گرفته دارند ...

باران غریب ها را خوب می شناسد ...و غریب ها ، غریب ها را ... .

[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 9:13 ] [ دل دریائی ] [ ]

خدایــــــــــــا....!



طاقـت ِ مـن را با طــاق ِ آسمانت


اشتباه گرفته ای ....


این پیمانـــه ، ســال هـاست کـه پــــُـر شــده

 

[ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ] [ 14:17 ] [ دل دریائی ] [ ]
ا

اینجا پاییز شده

به آسمان سلام میکنم

لبخندی میزنم٬هم چنان مات و مبهوت نگاهش میکنم

درست شنیدی ٬اینجا پاییز شده

دیگر خبری از خمیازه های کش داره بی اراده ظهر گرم تابستان نیست

دیگر خبری از غروب دلگیر روز های تلخ رفته نیست

حالا باید منتظر اولین باران بود

ب ا ر ا ن

و تو اولین باران را تنهایی کنار پنجره

به انتظار می نشینی!

با پاهای در هم گره خورده و

سری فشرده  میان دستهایت

با این هوای خیس ..

اینجا پاییز شده و تو تنهایی پاییز را جشن میگیری

و این سرفه ها میخواهند یادآوری کنند

که شاید یک لیوان چای داغ..

شاید اگر  بود..فکرت را پس میزنی!

حالا که نیست ٬ حالا که تنهایی!

لیوان چای را روی میز کنار تخت میگذاری

دراز می کشی و به سقف اتاق خیره!

با خودت فکر میکنی!

چه تن خسته و تب داری را همسفر خود کردم!

نکند خوابم ببرد و باران ببارد و اولین قطره اش را نچینم!؟

این جمله را برای تیک تاک ساعت روی میز میگویم

که صبح ها از خواب بیدارم میکند

که ساعت را به رخم میکشد! که میگوید زمان میگذرد!

نکند باران با خورشید قهر کرده؟

راستش را بخواهی من باران را کنار ماه٬در کوچه های تاریک دوست دارم

نفس عمیق میکشی!

تو خوشحالی چون پاییز شده

کاش تمام نمیشد اولین روز پاییزی ِ من

کاش فردای نیامده٬ قرار آمدنش را با تاخیر می انداخت!

کاش میگفت:برای دل خوشی تو هم که شده ۲۰ ثانیه دیرتر!

میبینی؟اینجا حتی گنجشک ها هم مراعات میکنند

که شاید کسی حوصله صدای نفس های خودش را هم نداشته باشد

نگاه کن..

 نگاهم سر می خورد روی نوشته های روی دیوار

چقدر که بی قراری میکنم..

دست های دنیا را گرفته ام..

نکند که برود جلو و من بمانم و گم شوم بین گذشته هایم..

نکند که دنیا برود و من تنهایی تنها بمانم..

باران شو..

این روز ها  هم میگذرد..

مثل همه آن روزها..

که گذشتند...

[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 8:30 ] [ دل دریائی ] [ ]

حالم خوب است .

ملالی نیست جز گمشدن گاه بگاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با اینهمه عمری اگر باقی بود،

طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان

 تا یادم نرفته است بنویسم

 حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود.

میدانم همیشه حیاط آنجا پراز هوای تازه باز نیامدن است.

 اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هرازگاهی

 ببین انعکاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست؟!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار...هی بخند !

بی پرده بگویمت چیزی نمانده است.

فردا را به فال نيک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سفید

از فراز کوچه ما میگذرد

باد بوی نامه های کسان مرا میدهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

 نه ... نه !

نامه ام باید کوتاه باشد ،

ساده باشد.

بی حرفی از ابهام و آیینه

               از نو برایت مینویسم ،

                                حال من خوب است .

                                                  اما تو باور مکن!.......

[ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ] [ 10:19 ] [ دل دریائی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
چت باکس


امکانات وب